تبليغاتX
نفس سرد
پرسش های اساسی درباره زندگی

گذری در گلشن رباعیات ابوسعید ابوالخیر

 

پرسید کسی منزل آن مهر گسل / گفتم که دل من است او را منزل

گفتا که دلت کجاست گفتم بر او / پرسید که او کجاست گفتم در دل

 

وا فریادا از عشق وا فریادا / کارم به یکی طرفه نگار افتادا 

گر داد من شکسته دادا، دادا / ور نه من و عشق و هر چه بادا بادا

 

گفتم صنما ، لاله رخا ، دلدارا / در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه / خواهی که دگر به خواب بینی مارا

 

گفتی که منم ماه نشابور، سرا /  ای ماه نشابور، نشابور ترا

آن ِ تو ، تو را و آن ِ من نیز تورا / با نبگویی که خصومت ز چرا؟

 

 هو الودود . . . !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:29  توسط سالار درشکی  | 

و روزی که خیلی دور نیست خواهم رفت نه به امید خوشبختی آن طرف دریاچه و نه به امید رویاهایی که انتظارم را بکشند یا کابوسهای گریزان از کابوس هایم و یا . . .

خواهم رفت به امید پروراندن ناتنهایی پوچ تنهایی هایم تا شاید روزی به خاطره عشقی آسمانی بدلش کنم یا بیابمش  و یا در آرزویش بمیرم . . .

و روزی که میروم امید دیدار نخواهم کرد چون بسیار دیده ام و باز میبینم و باز خواهم دید . . .

 و خواهم خواست و می کوشم که زلال باشم آن روز از تزلزل و کوله بار یقین خواهم بست و روزی است که بر من ببخشاید سیاهی ام را که پیچیدم که سیاه نباشم و وا نپیچم از تو که حقیقت باور من است و او نیز باور است و چون یکی شد این شود و آن شود که بروم  و آن روز شاید سیاه شاید خاکستری و شاید سفید ببینند مرا نه این که رنگی می نگرند که من سیاهم و بس اما مهم باور من است که سیاه نبود و نخواست که باشد و او دید . . .

 اکنون که میروم در گشوده و تنها لطف توست که  میروم و بی رنگ خواهم بود شاید سفید

و دل نخواهم کند که دل وصله میزنم و کمندم پس از هزاران بار گرفته که چه دل کندنی که تازه آغاز وصال است و باورم این پایان است بر این راه و چون چنین شود  خواهی گفت : « فوقع ما وقع . . . !»

 

و من خواهم رفت و یادگارم و سوقاتم بی آنکه بازگردم « خرقه ورونیکا » خواهد بود بی آنکه مسیح باشم . . . !

 

 و من خواهم رفت . . . !  

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:55  توسط سالار درشکی  | 

و در گله ای متولد می شوی که در صحرایی سرد و تاریک راه گم کرده. گله انبوه است و صد برابر تنگ که بسیار میفشارد تو را و خواهد فشرد و چوپانی که در شب برای بزرگتر ها  چراغ افروخت اما همیشه شب است  اکنون یاد چوپان است و کورسوی  چراغش که هم راه مینماید و بیراه . کرور کرور به سراب میروند و با خیال سیراب شدن در عطش میمیرند که تو نیز گاه خیال میکنی که سیراب مردند اما مگر سیراب میمیرد؟ ولی تو که عطشانی  و خسته و سردت شده و نا امیدی چرا نمردی  ؟ گرگی نیست ! شاید هست و در سراب انتظارت را میکشد ولی فرزند چوپان هم هست پشت گله ایستاده میگویند راه این است و میگویند هر وقت فرزند چوپان بیاید خواهیم رسید  مگر وقتی چوپان بود رسیده بودند ایراد کار همینجاست آنها نمیتوانند رسیدن را معنی کنند آنها

 نمی توانند حضور فرزند چوپان را پشت گله حس کنند و این را بفهمند که چرا هنوز زنده اند که چرا گرگی نیست و چرا در اوج عطش سیراب اند . . .

ولی تو خواهی فهمید که رسیدن همان باور مقصد است و کسانی که رسیدند لجنزار های این صحرای تاریک را خوب تحمل کردند و باور خواهی کرد پوچی آنهایی را که در بودن و نبودن فرزند چوپان ماندند که او هست و در سوختن مشعل یادگار چوپان ماندند که چطور مشعل را بگیریم که چطور مشعل میسوزد که چوب مشعل از چیست که چگونه افروخته شده و این که رنگ شعله چیست آنها از نوک انگشت راهنما فراتر نرفتند و هیچ ندیدند و در فکر این بودند که آیا میشود در خاک لجنزار یونجه کاشت تا خودمان را سیر کنیم و وقیحانه تر این که میگفتند میخواهیم سیر شویم تا ادامه راه را بهتر پویا باشیم و باور خواهی کرد و خواهی دید که پوینده ای که راه را

 نمی بیند و مقصد را نمی شناسد بعد از اتراق و تناول عزم سفر نمی کند و در  رویای کاشتی موفق و خاکی حاصلخیز میخسبد و محتلم میشود  . باور خواهی کرد که آنها راه را ندیدند و ندیدند که نور مشعل کجا را روشن میکند و در این اندیشه نکردند که مشعل دیلم و چماق نیست و راه را مینماید و مقصد را و باید مقصد را باور داشت تا رسید و حقیقت چرای ما این است . . .

ولی تو پایان و مقصد را باور کن و خیلی زود طعم خوش رسیدن  و سیراب شدن را بچش که من همیشه میگویم:

 

« یا من لا یغلته سمعٌ عن سمع یا من لا یغلته السائلون یا من لا یبرمه الحاح ملحین اذقنی برد عفک و مغفرتک و حلاوۃ رحمتک برحمتک یا رحیم و یا کریم و یا غفار یا ارحم الراحمین »

 

که این شیرینی چشیدن دارد . . . !

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:53  توسط سالار درشکی  | 

از جمله شاعرهایی که خیلی رباعیاتش رو دوست دارم و در مورد اشعارش ساعتها فکر میکنم خیامه

 کم لطفیه که عطر و بوی اشعارش که مناسب وبلاگ هم هست فضا رو خوشبو نکنه :

 

هر یک چندی یکی برآید که منم        با نعمت وبا سیم و زر آید که منم

چون کارک او نظام گیرد روزی      ناگه اجل از کمین در آید که منم

 

در گوش دلم گفت فلک پنهانی         حکمی که قضا بود ز من میدانی

در گردش خویش اگر مرا دست بدی         خود را برهاندمی ز سرگردانی

 

قومی متفکرند اندر ره دین         قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی         کی بیخبران راه نه آن است و نه این

 

یک چند به کودکی به استاد شدیم       یک چند ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید      از خاک در آمدیم و در خاک شدیم

 

یک روز زبند عالم آزاد نیم         یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار      در کار جهان هنوز استاد نیم

 

         از آمدنم نبود گردون را سود           وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود         کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:43  توسط سالار درشکی  | 

خیلی از دوستان و اطرافیانم به خاطر مطالب وبلاگ منو سرزنش کردند یا نظرشون این بود که مردم به حد کافی مشکلات و دردسر دارند که دیگه حوصله ندارند به یک سری مسائل فکر کنند که دوباره اعصابشون  رو خط خطی کنه این انتقادات به نظر من کاملا به جا ومنطقیه ولی مشکل ما اینه که همیشه میخواهیم از مشکلات فرار کنیم یا وقتی با یه پرسش اساسی روبرو میشیم که همه زندگی ما و فلسفه رفتار ما رو تحت تاثیر قرار میده از ترس عجز در پاسخ دادن عین کبک سرمون رو زیر برف میکنیم که دیگه هیچی رو نبینیم و هر چی که مارو الکی خوشحال میکنه یا به زندگی امیدوار میکنه تبدیل به مطلبی جذاب و بی بدیل میشه ولی دوستان بیایید یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم با یه حکایت کوتاه شاید بتونم راحت تر نظر خودمو انعکاس بدم :

 

 

باباهه که خسته و کلافه مثل هر روز به خونه برگشته بود رو کاناپه لم داد و روزنامه رو جلوی صورتش گرفت که مثلا داره میخونتش ولی در لابلای صفحه سیاسی داشت جر و بحث  امروز صبحش رو با صاحب خانه تو مخیله اش مرور میکرد که دوباره پسر کوچولوش سیریش شد که بیا باهم بازی کنیم – نه باباجون من حوصله اش رو  ندارم برو تو کوچه با بقیه بچه ها بازی کن – باباجون ساعت میدونی چنده الان پیشی تو کوچه هم رفته خونشون !

باباهه که دید حسابی گل کاشته واسه اینکه بچه رو از سر خودش وا کنه نقشه جغرافیایی رو که تو همون صفحه سیاسی روزنامه بود برید وچندین تکه کرد و گفت : بیا بابا جون اگه تونستی این نقشه رو مثل پازلت کنار هم  بچینی و کاملش کنی منم میام باهات بازی میکنم  ! میدونست که بچه یکی دو ساعت با نقشه ور میره بعد هم که خسته شد خودش خوابش می بره چون خودش هم چیزی از نقشه سر در نمی آورد چه برسه به بچه !

صفه دوم روزنامه رو تازه باز کرده بود و داشت عکس های تبلیغات ایرانسل و نوکیا و آبمیوه گیری مولینکس رو تما شا میکرد ویاد قیافه خانومش قبل از ازدواج میافتاد تازه داشت تو رویاهاش  اوج میگرفت که بچه داد زد بابا بابا  درستش کردم  تموم شد هالا بیا با هم بازی کنیم !

باباهه خیلی تعجب کرد اولش فکر کرد داره الکی میگه ولی بعد که نقشه رو دید فهمید نه تنها کاملش کرده بلکه  چسب هم بهش زده که دوباره به هم نریزه !

در حین بازی با بچه دائم در فکر این بود که بچه چطوری این کار رو کرده که ناگهان چشمش به پشت روزنامه افتاد . پشت نقشه عکس یه بچه چاپ شده بود  پسرش هم نقشه رو کامل نکرده بود بلکه فقط تصویر بچه پشت نقشه سیاسی رو کامل کرده بود!

به همین سادگی

 

بیایید با هم به پشت طرح نقشه ممال پیچیده زندگیمون یه نگاهی بندازیم شاید ما هم عکس یه بچه پیدا کردیم !

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:41  توسط سالار درشکی  |