نامه من سه برگ است
*برگ اول
((ناشناسانی که هر روز می بینی))
کشش : حسی که با هر بار دیدن در وجودت شعله می کشد
دیگر غریبه ها : علامت سوالی بزرگ که چرا فقط آن چند غریبه . . .
دلیل : "چیزی که ندانستی و نمی دانی و نخواهی دانست ."
ورق بر می گردد
*برگ دوم
((آشنایانی که هر روز می بینی))
تنفر : حسی آشنا تر از خود آن آشنا ها
سوال : که چرا این آشنایی پیشانی نوشته ای ازلی است و گسسته نمی شود ؟
مجال : شرمی که یافت نمی شود
دلیل : " چیزی که ندانستی و نمی دانی و نخواهی دانست ."
*برگ سوم
((خودت و چند خودی که هر روز نمی بینی!))
حقیقتی که کتمان می شود خود خویشتن است ، در میان آشنایی ها و غربت ها
ولی چند نفر هستند که همذاتشان می پنداری ، انگار کل عالم مجازی بیش نیست و حقیقت شما یید . وقتی می نشینی کنارش ، تمامی جاذبه ها و دافعه ها ی آشنایان و غریبه ها خنثی می شوند ، انگار از ازل نبوده اند.انگار سوا شدی از قالب . دیگر نیستند کسانی که متعهد شوی به واسطه شان که اینچنین باش و باید اینچنین بود و ملجاء وجود ندارد و عرف پتکی است که با ضرباهنگ لحظه ها بر سندان روحت فرود می آید ، حتی مرگ افسانه ای است که اسیران در رویای رهایی می سازند . . .
وقتی وجودش کنارت است هنگامه آن فرا رسیده که عمیق ترین رنج ها را تجربه کنی از این سبب که باور داری این بودن دیر نمی پاید
که این خواب، قیلوله ظهر است ؛ رونق قتلگاه عصر ها دیدنی است!!
و رنج اولی راهی که نبوده به جزیره ای که هیچ نباشد جز خودت و جند خودی . . .
و
زندگی : انحصار لحظه هایی که حسش می کنی و حس می شوی
دوست داشتن : رمز آلود ترین واقعیت ، در حالی که نمی دانی چرا اینان خودی اند و چرا اینان دوست داشته می شوند و چرا نبودن اینان سخت است و چرا و چرا و چرا . . . ؟؟؟
دلیل، حقیقت، انتها : " چیزی که ندانستی و نمی دانی و نخواهی دانست."
خودی ها را بیدار نکنی که خواب قیلوله شیرین است
و عصری در راه است که دور نیست . . .
چیزی که ندانستی و نمی دانی و نخواهی دانست
انگار این تند باد پایانی ندارد
روزگاری است که آه، دود دارد که از مه دودی غلیظ هیچ جایی را نتوان دید !
چشمهایم را بر ننگ زندگی می بندم تا ببینم !؟